همه چيز از همه جا
همه چيز از همه جا
به وبلاگ همه چيز از همه جا خوش آمديد
مديريت وبلاگ را با ارايه نظرات و پيشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمايی نماييد.
با آرزوي لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزيز .
 
 

 

 

 شنبه، 24 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت - 12:29 PM

 


من غم را در سکوت
سکوت را در شب
 شب را در بستر
 بستر را برای اندیشیدن به تو 
 دوست میدارم
 من عشق را در امید
امید را در تو
 تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
 به خاطر تو دوست دارم
ای دوست من خزان را به خاطر رنگش  
و بهار را به خاطر شکوفه هایش
و خدایی که دل را برای تپش
وتپش را در پاسخ
 پاسخ را در چشمان قشنگ تو
برای عصیان زندگی آفرید ،
 دوست دارم


 
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک
تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های
کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می
کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از
آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من
کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ
ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ
ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ
ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
 * 


ایمان،ترانه آدمی .......
ترانه ای روی زمین افتاده بود .قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت .
ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت ترانه آب شد،ترانه خون شد،ترانه نفس شد و
زندگی.قناری ترانه را سر داد ترانه از گلوی قناری به اوج رسید ترانه معنا یافت
ترانه جان گرفت. قناری نیز و همه دانستند که از این پس ترانه ،بودن است. ترانه هستی
ست و ترانه جان قناریست ایمان ترانه ی آدمی ست و قناری بی ترانه می میرد و انسان بی
معنا......

بالهایت را کجا گذاشتی ........
پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : من که پرنده
نیستم .پرنده گفت من این فرق را به خوبی احساس می کنم اما گاهی پرنده ها آدم ها را
اشتباه می گیرند. انسان خندید واین حرف رامسخره ترین حرف دانست.پرنده گفت راستی چرا
پر زدنت را فراموش کردی؟ انسان مفهوومش را نفهمید و باز هم خندید.پرنده گفت نمی
دانی توی آسمون چقدر جات خالی ست. انسان دیگر نخندید انگار از ته ته خاطراتش چیزی
را به یاد آورد چیزی که حتی نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرواز کردن را فراموش کرده
اند.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت دارد اما اگر تمرین نکنیم آن را فراموش
می کنیم .پرنده این را گفت و پر زد و رفت.انسان رد پرنده را گرفت تا این که چشمش به
آسمان آبی پهناور افتاد و به یاد آورد که روزی نام این آبی بالای سرش آسمان است .
چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقن خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و
گفت : یادت می آید تو را با ۲بال و ۲پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هردو برای تو
بود .اما تو فقط زمین را دیدی و آسمان را فراموش کردی.راستی بالهایت را کجا جا
گذاشتی؟؟؟در این هنگام بود که آدم دستی بر شانه اش کشید و بال های زیبایش را به یاد
آورد و آرام گریست به خاطر از دست دادنشان........


 (نظر بدهید.)    
 

 شنبه، 24 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت - 12:26 PM

جوک

 

روزي چهار تا مورچه ميروند حمام و بعد از مدتي دوتاشون ميان بيرون.اون دو تا چي مي شن؟اون دوتا مي چسبند به صابون.

يه روز يه پسره مياد خونه به مادرش ميگه:واي..مامان اقا رضا خواهرمو بوس كرد,
مامان:اشكالي نداره مامان اونا ميخوان باهم ازدواج كنن
پسره:پس بابام ومنشيش كي ميخوان ازدواج كنن؟


  نظرات 1    
 

 شنبه، 24 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت - 12:23 PM

 


برخي اصطلاحات در رشت
Keeshti.............Tash_khis.
Ayene...............Man Darash Peyda.
TakhteKhab......MaZanDarAn (Ma o Zan Dar AN).
Cheragh Khab...Shahede Majera.
Bache Aval........hedye Doostan.
Bache Dovom....Doostan Maro Sharmande Kardan.
Bache sevom.....Doostan Dige Shoresho dar ovordan.

تحقيقات دانشمندان ثابت كرده كه يك گوز به اندازه ده عدد قرص اكس شادي آور است.


يه روز يه مردي ميره پيش خدا .
ازش ميپرسه..چرا زنها خشگلن .
جواب ميدن.. براي اينكه شما ها دوستشون داشته باشين.
دوباره ميپرسه .. پس چرا اقص العقلند .
جواب ميدن .. براي اينكه مردا رو دوست داشته باشن.
 

غضنفرازجواني ارزوي پولدارشدن داشت وبه ارزويش درسن90سالگي رسيدباسرمايه اش درتمام شهرمستراح درست كرد دوستانش گفتند چرااين كارراكردي گفت اين شانس رابايدتوش جيش كرد
 


 (نظر بدهید.)    
 

 شنبه، 17 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت - 3:33 AM

خدا

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
 دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
 
دوست و دوستدارت:خدا
 (نظر بدهید.)    
 

 شنبه، 17 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت - 3:24 AM

سلام

 


 
 
 
 
Home - Contact Us - Creative Design Center - top 

Powered by IRANBLOG version 4.2 Beta
Copyright ©2003 - 2007 , http://www.va3to.iranblog.com/